
داستان سومقسمت اولقلب پشمالوی جادوگر روزی روزگاری، جادوگر جوان خوش قیافه ی ثروتمند و با استعدادی بود که به این نتیجه رسید که وقتی دوستان عاشق میشوند، روز به روز احمق تر میشوند، جست و خیز می کنند، به خود میبالند و ارزو ها و شان خود را فراموش میکنند. جادو گر جوان تصمیم گرفت هیچ گاه قربانی چنین ضعفی نشود، و برای کسب این مصونیت از جادوی سیاه استفاده کرد. خانواده ی جادوگر که از راز او خبر نداشتند، انزوا و سردی او را مسخره می کردند و میگفتند:" همه چیز عوض میشه، کافیه یه دختر دلشو بدست بیاره." اما قلب و دل جادوگر جوان دست نخورده باقی ماند. با این که دختران بسیاری شیفته ی ظاهر مغرور او شدند و برای اینکه او را سر میل بیاورند از ماهرانه ترین جادو ها استفاده کردند، هیچ کدامشان موافق نشدند دل او را بدست بیاورند. جادوگر از بی علاقگی خود و هوشی که به خرج داده بود، احساس غرور می کرد. اولین شور جوانی رنگ باخت، هم سن وسالان جادوگر کم کم ازدواج میکردند و بچه دار می شدند. او با مشاهده ی نیش و کنایه های پدر و مادر های جوان اطرافش، از ته دل پوز خند می زود و میگفت:" حتما از دست درد سر های اینبچه های نق نقو قلبشون کهنه و چروکیده شده." و بار دیگر به خودش تبریک می گفت که از همان ابتدا چنین هوش و فراستی به خرج داده و این راه را انتخاب کرده بود. با گذشت زمان٬ پدر و مادر مسن جادوگر جوان از دنیا رفتند. پسرشان نه تنها به سوگ انان ننشست٬ بلکه پیش خود فکر کرده با مرگ ان ها خوشبخت شده است. اکنون او به تنهایی در کاخشان حکمرانی میکرد و با انتقال بزرگترین گنجینه اش به عمیق ترین دخمه ی کاخ٬ زندگی مجلل و راحتی را می گذراند و هدف تمام خدمت کارانش اسودگی او بود. جادوگر مطمئن بود تمام کسانی که خلوت با شکوه و ارام او را مشاهده می کنند٬ نسبت به او حسادت می ورزند. اما وقتی یک روز به طور تصادفی صدای دو خدمتکار خود را شنید که در مورد اربابشان صحبت می کردند٬ بیش از حد ناراحت و عصبانی شد.....
کلوپ طرفداران سرسخت هری پاتر...
ما را در سایت کلوپ طرفداران سرسخت هری پاتر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 20:16